می دانم که راه دوری را آمدهای! راهی پر از تنهایی، آسیب و تقلا…
و حالا فرسوده و درمانده در گوشهای نشسته و در سیاهی به خودت و به جهان نگاه میکنی.
نمیدانی چه بر سرت آمده که مثل گذشته دیگر توان ایستادن و جنگیدن نداری و به هر چه و هر کس نگاه میکنی هیچ میل و اشتیاقی در دلت نمیجنبد.؟!
شاید که روزها با خودت کلنجار رفته و فکر کردهای که چه بر سر خود دیروزیات آمده؟! از خودت، جهان و دیگران چه به تو رسیده که حتی نای نالیدن نداری؟!
شاید که پس از هزاران حال و احوال هر روزه و بعد از صدها پاسخ «حالم خوب است» به یادت آمده که از این وانمودکردن به خوب بودن هم بیزاری و تنها در جواب دلجویی همراه و یا دلسوزی صمیمی بوده که گفته ای « خیلی خستهام…». کلمهای که برای گوش شنوندهای شایسته دریایی از حرفها است. واژهای که معنای آمدن و پویایی و در کنار آن ایستادن و توقف را یکجا در خود جا داده. معنایی از ناتوانی، از پا افتادگی و درماندگی که از تقلای فراوان پیش از آن خبر میدهد.
خسته جان!
نکند که چارهی خستگی تن و روحات، را در بیشتر خراشیدن و مجروح کردن آنها بدانی! نکند که به تن درخت در حال سقوط وجودت تبر بزنی؛ زیرا که میدانیم حتی تنه ی ضعیف و جوان بعد از افتادن هم میتواند در خاک ریشه بدواند و سبز بماند.
نکند که با خراب کردن ستون وجودت سقفی را بلرزانی! زیرا که میدانیم حتی ستونهای خرابههای بی سقف هم، سقف آسمان را نگه داشتهاند.
برای رفتن و تسلیم و خداحافظی همیشه فرصت هست اما اگر فرصت وجود و سلامت را غنیمت نشماری دیگر فرصتی برای خواستنش نخواهد بود. آغوش زندگی تا اخرین لحظه انسان را می طلبد.
اگر در جستجوی محفل بی آلایشی برای رفع خستگی هستی با ما به خسته خانه بیا و کمی بمان!
این خانه همیشه پذیرای هر خستهی بینام و نشان و مشتاق میزبانی هر واماندهی غمگینی است.
در این خانه همیشه به روی تو باز است. مهمان ما باش! کمی بنشین و رفع بیطاقتی کن. در اینجا همه می دانیم که فرسودگی و درماندگی حالای تو از توان حرکتی عظیم در وجودت خبر میدهد که اگر رفع خستگی کنی دوباره تو را به زندگی و زندگی را به تو بازخواهد گرداند.

